تبليغاتX
شروع دوباره

شروع دوباره

اینجا از خودم و زندگیم می نویسم

گندت بزنه

دارم پاپکورن درست می کنم. از صدای تق تق ذرت ها توی قابلمه خوشم میاد. وقتی دیگه صدای تق تق نمیاد باید قابلمه رو از روی گاز بردارم. قابلمه رو برمیدارم و می ذارم این طرف روی کانتر آشپزخونه و روش ادویه پنیری مخصوص می ریزم. یه کاسه گنده برمیدارم  برای اینکه پاپکورن را بریزم توش. روی کانتر کرم رنگ آشپزخونه به اندازه کف قابلمه سوخته و قهوه ای شده. حالم گرفته می شه.

ملافه ها و رو بالشی و روتختی کرم رنگمون رو می خوام بشورم. دارم می ریزمشون توی ماشین که حس می کنم یه کمی چرکمرد شدن. فکر می کنم اگر کمی وایتکس قاطی آبش بشه این چرکمردها قشنگ تمیز می شه. می رم وایتکس میارم و کمی می ریزم روی ملافه ها. پودر رو هم می ریزم و بعد نیم ساعت که دارم ملافه ها رو پهن می کنم برای خشک شدن می بینم نه تنها چرکمرد ملافه ها نرفته بلکه لک لک های سفید روشون افتاده. وایتکس فقط به بعضی از نقطه ها اثر کرده. شانس میارم که قسمت روی روتختی فقط دو سه تا لک گوشه اش افتاده و می شه هنوز استفاده کرد. یقه پیرهن کرم یاشار هم لک سفید افتاده بهش. 

یه چیزایی خریدیم برای گرم کردن دستهامون. یه کیسه پلاستیکی مربع شکل ۱۵*۱۵ که همه طرفش بسته هست و توش یه مایه رنگی هست و یه دکمه فلزی. دکمه فلزی را که فشار بدی این مایه شروع می کنه به فعل و انفعال و گرم میشه. یه نیم ساعتی طول می کشه تا  این گرماش رو از دست میده و تبدیل به جامد میشه. برای استفاده دوباره باید این رو بذاری توی آب جوش برای چند دقیقه تا دوباره مایع بشه. برای اولین بار می اندازمشون توی یه کاسه آب و می ذارمش توی مایکروفر. همینجوری زمان میدم ۸ دقیقه. بعد از هشت دقیقه که درشون میارم می بینم پلاستیک رویی از شکل افتاده در اثر گرمای زیاد. به روی خودم نمیارم و می ذارمشون لای یه دستمال کاغذی و می ذارم توی کیفم که یاشار نبینه چه گندی زدم. داریم میریم مهمونی. وسط راه احساس می کنم پام داره گرم میشه. نگاه می کنم می بینم کیسه ها سوراخ شدن و مایه توشون زده بیرون و همینجوری داره کریستال می زنه و گرم میشه. گند زده به کیفم و هرچی که توش بود. کیفم داره می سوزه می ریم یه تیم هورتون همون نزدیکی من دست و بالم رو می شورم. و همونجا کیسه های گرمازا رو می اندازم دور.

 

 

+ نوشته شده در  2009/12/4ساعت 15:2  توسط نلی  | 

نسل سوخته یعنی چی؟

فیلم ۲۰۱۲ رو دیدیم و از سینما اومدیم بیرون. (برای اونایی که نمیدونن موضوعش درمورد پایان زندگی روی کره زمین در سال ۲۰۱۲ هست که انگار یکی پیش بینی کرده و از نظر علمی هم براش دلیل آورده) 
دوستمون میگه یعنی واقعا این اتفاق می افته دو سال دیگه؟ بهش گفتم اگر از شانس نسل ما و مخصوصا شماست (منظورم کسانی که انقلاب ۵۷ رو هم دیدن) که انقلاب و کودتا و جنگ و زلزله و دیکتاتوری رو دیدیم آخر زمان رو هم حتما می بینیم.

+ نوشته شده در  2009/12/3ساعت 14:21  توسط نلی  | 

کامنت گذاران

یکی توی وبلاگش عکس بچه اش رو می ذاره طرف میاد از ظاهر بچه ایراد می گیره.

یکی دلش گرفته و اومده توی وبلاگش از زندگی و بیکاری شوهرش نالیده یکی براش کامنت گذاشته که نمیدونی چه نعمت بزرگی داری!

یکی توی وبلاگش طنز می نویسه خوب هم می نویسه. طرف میاد براش کامنت میذاره که کیفیت نوشته هات افت پیدا کرده.

یکی قالب وبلاگش را عوض کرده. طرف میاد براش کامنت می ذاره که این قالب اصلا با وبلاگت جور نیست قبلی بهتر بود.

یکی توی وبلاگش عکس خریدهاش رو می ذاره طرف میاد بهش میگه عقده ای چرا اینقدر پز میدی.

یکی توی وبلاگش اومده گفته خیلی خوسحال شدم طرف میاد میگه عزیزم درستش خوشحاله نه خوسحال.

یکی توی وبلاگش گفته من مشروب خوردم. براش کامنت گذاشتن که به فکر سلامتیت نیستی.

یکی توی وبلاگش از دست شوهرش ناراحت بوده و بهش بدوبیراه گفته. یکی دیگه براش کامنت گذاشته و اون هم به شوهر طرف فحش داده.

یکی گربه آورده و عکسش رو گذاشته توی وبلاگش. میان براش کامنت می ذارن که از فلانی تقلید کردی.

یکی توی وبلاگش میگه دیگه حرف سیاسی نمی زنم. براش کامنت می ذارن که ترسویی و کلی دری وری دیگه.

و این قصه ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  2009/11/30ساعت 13:11  توسط نلی  | 

قربون اون چشم سیا...قربون اون قد و بالا...×

همیشه قربون صدقه ام می رفت. نه تنها من که همه نوه هاش. اونقدر قشنگ از چشم و ابرو و قد و بالام در قالب شعرهای من درآوردی ترکی و فارسی تعریف می کرد که احساس می کردم قدبلندترین و مانکن ترین دختر روی زمینم. حس می کردم که دیگه چشمی درشت تر و زیباتر و سیاهتر(حالا اصلا من چشمام قهوه ایه) از چشم من وجود نداره یا دختری به متانت و نجابت من وجود نداره. حس می کردم که لبخندی به قشنگی لبخند من نیست. حالا که رفته کسی نیست که اون مدلی برام شعر بخونه. خیلی ازش خاطره ندارم ولی همین یکی هم یادآوریش برام شیرینه. یادش بخیر. مادر بزرگم رو میگم.

* عنوان مطلب باید با آهنگ خاصی خوانده شود!

پ.ن. راستی من سعی کردم که این نوار آبی بالای بلاگم را بردارم و یه عکسی بذارم که خودم دوست دارم ولی بلد نبودم و دیدم که بدتر دارم خرابکاری می کنم. کسی هست که بلد باشه این کار رو بکنه و بخواد به من هم یاد بده؟

+ نوشته شده در  2009/11/26ساعت 15:4  توسط نلی  | 

تقسیم کار

رفتیم خونه یکی از دوستان قدیمی که خیلی وقت بود نرفته بودیم خونشون.

از لحظه اولی که اونجا رسیدیم همه گونه پذیرایی که از ما شد را آقای خانه انجام داد. یعنی خانم  خانه تمام مدت لم داده بود روی مبل و با ما گپ می زد و شوهرش چای و میوه و آجیل آورد و تعارف کرد و میز شام رو چید و شام رو کشید و بعد از شام هم باز چایی آورد. میز شام رو هم تا آخر شب که ما می رفتیم جمع نکردند. حالا نمیدونم بعد از رفتن ما دیگه چی شد.

همینجوری این رو گفتم خواستم بگم که از یکشنبه تاحالا به این موضوع فکر می کنم.
وقتی داشتیم می اومدیم خونه یاشار میگه دیدی همش آقاهه کار می کرد؟ حتما دیشب که تولد بچه شون بوده همه کارها رو خانمه کرده حالا امشب نوبت آقاهه بوده!! من واقا تحت تاثیر این استدلال قویش قرار گرفتم و سکوت کردم.

+ نوشته شده در  2009/11/25ساعت 15:34  توسط نلی  | 

مچ گیری- فرهنگ- نوار...

توی فروشگاه هستیم توی قسمت نوار بهداشتی و من چهار بسته متفاوت برداشتم. به یاشار میگم برو یه سبد بیار اینا رو بذاریم توش اینجوری توی دستمون نباشه. یاشار میره و سبد میاره. راه می افتیم که بریم چند قدم اون طرف تر یه بسته تیغ مردونه و کف ریش و اینا می بینیم که قیمتش خوبه. داریم فکر می کنیم که این رو برداریم یا نه که یکهو یکی از آشنایان را می بینم. یک آقای مذهبی. از این مدلهایی که توی خونه اش ده شب مراسم زیارت عاشورا میگیره و خانمش حتی یک تار موش پیدا نیست و همیشه لباسهای پوشیده می پوشه. بهش سلام می کنم و همون لحظه هم متوجه می شم که داره نوار بهداشتی برمیداره. سریع حال و احوال می کنیم و ما میگیم سلام برسونین و اون مثل چی دور میشه و من و یاشار هردومون نیشمون تا بناگوش باز شده از اینکه دیدیم آقای زیارتی (!) برای خانمش داره نوار بهداشتی می خره. انگار که مچش رو سر بزنگاه گرفته باشیم.
چقدر ما بی فرهنگ و چیپ هستیم به خدا!

پ.ن. حالا اصلا چرا اسمش را گذاشتند نواربهداشتی؟

+ نوشته شده در  2009/11/25ساعت 9:3  توسط نلی  | 

شاکی

یه زمانایی میشه که سعی می کنی ذهنت رو از چیزهای منفی پاک کنی و اگر هم به چیز بدی فکر کردی اون رو به زبون نمیاری. سعی می کنی که طبق گفته کتابهای روانشناسی خودت رو در موقعیت موفقیت تجسم کنی تا اون موفقیت واقعا برات اتفاق بیفته. مثلا خودت رو می بینی که داری یه سانتافه می رونی و چند وقت بعدش یکی می خری. میگم سانتافه چون الان خودم دلم سانتافه می خواد. شنبه شبی که گذشت مهمونی کریسمس شرکت یاشار اینا بود. طبق رسم هرساله یه سری جایزه آماده کرده بودن که بالاترینش دوتا بلیط لاس وگاس و تلویزیون بود و کلی کارت های جایزه ۵۰ دلاری و پایینترینشون هم آرام پز و چراغ قوه بود. هر کس یه شماره ای داشت و قرعه کشی می کردن و بهش جایزه می دادن. من از دوسه هفته پیش همش به یاشار می گفتم که به دلم افتاده ما یه چیزی امسال می بریم. تا یاشار می اومد بگه نه بابا ما که شانس نداریم حرفش رو قطع می کردم و می گفتم نه حالا می بینی. خلاصه خوشحال و خندان پاشدیم رفتیم مهمونی و نشستیم منتظر که شماره مون رو صدا کنن. هی شماره ما درنمیومد و باید منتظر می شدیم برای سری بعد شماره ها و یاشار هی یه جوری نگام میکرد که یعنی دیدی گفتم. من هم به روم نمیاوردم. خودم رو تصور کردم که دارم میرم جایزه ام رو بگیرم. به یاشار گفتم که حتما تا الان اسممون درنیومده برای اون گنده ها اسممون درمیاد. بعدش فکر کردم خوب ما اگه بلیط لاس وگاس رو ببریم که نه وقتش رو داریم که بریم و نه ویزای آمریکا پس همون بهتر که تلویزیون باشه یا آی پاد تاچ. نشون به اون نشون که تا آخرین لحظه امیدوار بودم و خانمه آخرین شماره رو هم خوند که خوب معلومه شماره ما نبود. یعنی دلم می خواست گریه کنم. می تونم بگم که نود درصد کسانی که اونجا بودن دست خالی نرفتن خونه. سه تا همکار چینی هم که با هم سر یک میز نشسته بودیم هرسه نفر یه چیزی بردن ولی ما دوتا هیچی. از اون شب تا حالا هر بار یاد این قضیه می افتم فقط میگم ای تف به این شانس گه ما که هیچوقت توی هیچ قرعه کشی این مدلی اسممون درنمیاد. به یاشار میگم مساله مالی قضیه اصلا نیست یه چراغ قوه کوفتی هم نبردیم لااقل دلمون خوش باشه یه ذره هم از یه جاهای غیبی کسی هست که حواسش بهمون باشه.
ای تف تف تف تف ................!

+ نوشته شده در  2009/11/23ساعت 14:48  توسط نلی  | 

خونه عشق من و گوگوری مگوری

این پستم را میخوام یه مدل دیگه بنویسم.

دیروز عصر که شوهرم قربونش برم  اومد دنبالم سرکار گفت موافقی بریم بوفه هندی برای شام؟ چون چند روزه که به دلیلی ناراحت بودیم امشب بریم شام بیرون باشیم؟( این رو هم بگم ها شوهری من غذای تند دوست نداره ولی به خاطر من می خوره) من هم با اینکه دیدم از صبح زیاد خوردم و زیاد هم برای بوفه رفتن گرسنه نیستم ولی به خاطر دل شوهر عزیزم گفتم بوفه؟ با اینکه برای شام گوشت گذاشتم بیرون که کباب کنیم ولی باشه بریم. شوهرم قربونش برم گفت الان گشنته تو؟ من هم گفتم نه بریم اول یه کم خرید برای خونه بکنیم و بعدش بریم شام. اون هم قبول کرد(فداش بشم که قبول کرد اصلا همیشه حرف حرف منه!). رفتیم فروشگاه کمی شیر و تخم مرغ و اینها برداشتیم و من پسته خام برداشتم تا برای عشقم شیرپسته درست کنم با هم بخوریم. یه سمپل بال مرغ و یه سمپل شیرینی دارچینی هم اونجا می دادن که خوردیم. بعد اومدیم بیرون که من گفتم عزیزم فدات شم آدم بوفه را باید با برنامه ریزی قبلی بره که از صبحش زیاد نخورده باشه. آخه این هم پیشنهاد بود تو دادی؟
اون هم گفت آره تو راست میگی خودم هم همینطور فکر می کنم و نگفتم چون دیدم تو ذوق نشون دادی.(ببینید چقدر به فکر ذوق کردن منه شوهر عزیزم؟) حالا که تو میگی باشه پس بریم خونه و همون کباب را بخوریم. رسیدیم خونه و عزیز دلم نشست پای اینترنت و من خریدها را جابجا کردم و دو لیوان هم برنج گذاشتم بپزه و میوه هایی را که خریده بودیم شستم.(لذت بردم از اینکه برای عزیزدلم غذا آماده کردم واقعا یعنی من حاضرم براش بمیرم. تا این حد!) بعدش شوهری هم (نه برای اینکه دید من خیلی دارم خشمناک میشم و هوا پسه ها. از روی عشق و علاقه اش به من!!) گفت بذار باشه کبابها رو من سیخ می کنم ها.( ببینید شوهری پیشنهاد داد که به من کمک کنه آخ جونم جیگرشو!) خلاصه کبابها رو سیخ زد و کباب کرد و من نشستم سریال دیدم که بین سریال هم چند بار من رو بلند کرد تا ببینم کبابها آیا پخته یا نه.( فداش بشم که همیشه در کارها با من مشورت میکنه) کباب را خوردیم و گفت ظرفها رو بذار باشه من می ذارم توی ماشین. من بازهم نشستم و اون چایی هم ریخت و اومد و باهم چایی خوردیم و سریال دیدیم بعدش هم من یه دوش گرفتم و خوابیدم. دیگه همین دیگه.
راستی این رو هم بگم امروز صبح هم که من رو رسوند موقع خداحافظی بوسم کرد. من هم بهش لبخند زدم و بوسش کردم عزیز دلم رو 
آهان راستی این رو یادم رفت بگم که تیکه آخر کبابی رو که مونده بود می خواست با زور بده به من بخورم که من گفتم نه عزیزم تو بخوری انگار که من خوردم. (این جور زندگی عاشقانه ای داریم ما) الان هم منتظرم که بیاد دنبالم بریم کلبه عشقمون همدیگه رو بوس بوسی کنیم.

نتونستم به خوبی اونهایی که این مدلی می نویسند جریان دیروزمون رو تعریف کنم. ولی گاهی واقعا دوست داشتم مثل اونها می تونستم بنویسم.

+ نوشته شده در  2009/11/19ساعت 15:51  توسط نلی  | 

ضربه هایی که از دوست می خوریم

گاهی اوقات به اتفاقات گذشته که فکر می کنم می بینم که چه خری بودم من. برای جشن عروسیم رئیسم رو دعوت نکردم. یعنی اصلا عقلم نرسید که باید دعوتش کنم و هیچ کس دیگه ای هم به من نگفت که بابا این رو دعوت کن برات خوبه. جالبیش اینجا بود که داشتم عروسیم رو توی سالن اداره مون میگرفتم.  
یه نکته دیگه این بود که یه همکارم که مثلا دوستم هم بود و همه جیک و پوکم رو هم براش تعریف می کردم عروسیش یک هفته قبل از من بوده و رئیسمون را دعوت کرده بود. یعنی این دوستم هم به من نگفت که همچین کاری کرده تا من هم به ذهنم برسه. این شد که اون خیلی بیشتر از من توی محل کار کردیت داشت. خوب این هم از دوستان قدیمی.
آره همچین خری بودم من. و الان هم هستم شاید...

+ نوشته شده در  2009/11/16ساعت 16:2  توسط نلی  | 

تفریح عصر یکشنبه من

عصر یکشنبه است. حوصله ام سر رفته. یاشار سرش توی کامپیوتره. بهش میگم بیا بریم بیرون میگه حال ندارم. خودم دست به کار میشم. هوا تاریک شده. تنها جایی که این موقع عصر یکشنبه بازه فروشگاه دم خونمونه که پیاده هم میشه رفت. شال و کلاه می کنم و راه می افتم. هوا به اون سردی که فکر می کردم نیست. من هم کلاه بافتنی گذاشتم سرم و هم کلاه سوئیشرتم رو یه کاپشن کلفت گنده هم روش پوشیدم. دستکش و شالگردن هم دارم. خیلی گنده شدم. پنج شش دقیقه پیاده روی و میرسم به سیف وی* وارد که میشم باد گرم می خوره به صورتم و خوشم میاد. از قسمت گلفروشی شروع می کنم به گشتن. قیمت گلها رو نگاه می کنم. گلدونها. یه بسته گل رز توی یه گلدون شیشه ای سی دلار. چقدر گرون. یه دسته لاله زرد پنج شش تایی سه دلار و نیم. میخوام یکی بردارم اما هم رنگش رو زیاد دوست ندارم هم نمیخوام دستم پر باشه. باز که میشن خیلی قشنگ میشن. بعدش میرسم به قسمت سبزی و میوه. سریع رد میشم. فقط دم خرمالوها یه مکث می کنم. یادم میاد که توی بلاگ شادی خوندم گفته خرمالوهای رسیده رو ارزون می خره. چندتا خرمالو را برمیدارم فشار میدم می بینم نرسیده و سفتن. می ذارمشون سرجاش و نگاه می کنم ببینم خرمالو به انگلیسی چی میشه. میشه پرسیمون* یا یه همچین چیزی. می رسم به قفسه گوشت و مرغها. گوشت خوک رو رد می کنم می رسم به گوشت قرمز دونه دونه بسته ها رو نگاه می کنم و قیمتهاش رو چک می کنم و از تازگی گوشتها کیف می کنم. قسمت مرغها رو هم همینطور چندتا بسته رو برمیدارم نگاه می کنم و وزنش رو توی دستم حس می کنم و بعد میذارم سرجاش. ماهی تازه ولی نیست ماهی و میگوهای یخ زده رو هم رد می کنم. میرسم به قسمت مجله ها. دوتا مجله و تقویم مخصوص مایکل جکسون هست که عکسهاش رو نگاه میکنم. یه مجله مربوط به مادران رو ورق می زنم. دلم میخواد که چندتا مجله که عکس مردهای لخت داره را هم نگاه کنم ولی هم حوصله ندارم و هم خجالت می کشم که شاید کسی سر برسه. یه جوراب شلوار برای مهمونی کریسمس هفته بعد لازم دارم ولی نمیخرم میخوام یه دونه گرونترش رو بخرم که بهتر کار کنه و یه بار مصرف نباشه. میرسم به قسمت خوردنی جات. یه بسته پاستیل دلم رو میبره. قبلا برای ایران فرستادم و خواهرم گفته که خوشمزه بوده ولی خودم نخوردم. برش میدارم. باخودم میگم برم پولش رو بدم و بیام درحال خوردن بقیه گردشم رو بکنم ولی پشیمون میشم. همونجوری از قسمت ماست ها و پنیرها هم رد میشم. دیگه خسته شدم. وسوسه میشم یه سطل بستنی چهارلیتری هم بخرم برای خونه. پشیمون میشم. میرم پول پاستیل رو میدم و سریع بازش میکنم. شروع می کنم به خوردن. موقع بیرون اومدن یه ماشین اجاره دی وی دی سر راهم هست. فیلمهاش رو نگاه می کنم. یه ده دقیقه ای میگذره و من بالاخره فیلم آپ رو برمیدارم که امشب ببینم و فردا صبح بیارم پس بدم تا آپ ندیده از دنیا نرم. یه مجله مجانی هم از قفسه مجله ها برمیدارم که معرفی دوره های کامپیوتر ژانویه فلان دانشگاهه. دستکش هام رو دستم می کنم و شال رو می پیچم دور گردنم و راه می افتم سمت خونه.

*Safeway
*Persimmon

+ نوشته شده در  2009/11/16ساعت 9:32  توسط نلی  | 

بنفش پررنگ

-امروز بالاخره بسته نخ دندون اورال بی که موقع اومدن به کانادا از فروشگاه شهروند آرژانتین خریده بودم تموم شد و من خیلی از این بابت خوشحالم. یه چیزایی دیدین هرچی استفاده می کنی تموم نمیشه. این هم ازا ونا بود. نه اینکه من استفاده نکنم ها اتفاقا بدون نخ دندون نمیتونم زندگی کنم ولی از اونجایی که برای هرجا یه نخ دندون جداگانه دارم این خیلی طولانی شد دوره استفاده اش.
یه ژاکت هم دارم که همون زمان خریدهمش اینقدر پوشیدمش که حد نداره ولی اصلا هیچیش نشده عین نو می مونه هنوز. داداشم میگه تو هرچی عکس انداختی چرا همش این ژاکته تنته. یه نگاه به عکسهای یک سال گذشته کردم دیدم راست میگه. حالا اون ژاکت رو هم مدتیه گذاشتمش کنار و اصلا استفاده نمیکنم ازش.
دیگه از چیزهایی که تموم نمیشه و من لجم درمیاد کورن فلکس هستش. جعبه اش جاگیره و باید کج بذارمش توی کابینت. خیلی هم نمیخوریم همینجوری مونده. حالا کورن فلکس که میگم دقیقا کورن فلکس نیست یک چیزی شبیه اون که مزه وانیلی داره.

-دفعه دوم که رفتم ایران دیدم توی در یخچال خونه مامانم اینا چند بسته از پودرهای نوشیدنی که یک سال و نیم پیش براشون برده بودم هنوز مونده اونجا. کلی غرغر کردم که چرا نخوردینش. یکیشون رو که طعم انگور بود باز کردم و ریختم توی پارچ عین مرکب بود بنفش پرررررنگ. خودم هم نتونستم بخورمش ریختیمشون دور. یه دوره ای ولی از این آت و آشغالها دوست داشتم. سلیقه ام عوض شده بود.

-گفته بودم من توی حموم رفتن خیلی تنبلم؟ نگفته بودم. آره خیلی تنبلم. امروز صبح موهام از چربی دیگه هیچ حالتی نمی شد بهش داد و با خودم گفتم می رم حموم ولی باز هم تنبلی کردم و راه حل آخر را که همانا شستن همون قسمت جلوی کله که چربتر از بقیه جاها هست توی سینک دستشویی است انتخاب کردم. واقعا کیف می کنم اینقدر ذهنم خلاقه. حالا فردا صبح حتما میرم. یاشار تعجب می کنه چون خودش هر روز صبح دوش میگیره.

-امروز می خوام برم خونه استیک توی ماهیتابه درست کنم اینقدر رسپی از اینترنت دیدم دهنم آب افتاده خدا کنه خوب در بیاد چون برای اولین باره این مدلی می خوام استیک درست کنم.

راستی کسانی که توی کانادا هستن میشه در تجربه شون در مورد ویزا گرفتن خانواده شون برای ویزیت بگن؟ احتمال اینکه به مادر و خواهر ۲۰ ساله من که دانشجو هست همزمان ویزا بدن چقدر هست؟

+ نوشته شده در  2009/11/13ساعت 13:47  توسط نلی  | 

خوروپف های شبانه؟ آیا چاره ای هست؟

بی تربیت وبلاگی شدم رفت. یعنی اینجوری نیست که دلم نخواد بنویسم ها دلم می خواد یه چیزهایی هم توی ذهنم میاد و میره. ولی نمیدونم از تنبلیه یا چی.

یه چیزی که یه شبی یادم افتاد بیام توی بلاگم در موردش بنویسم اینه که مادرشوهر من وقتی زنگ می زنه خونه ما که اگه هر شب نباشه هفته ای چهار شب حتما هست حتما هم با هردومون می خواد صحبت کنه. یعنی می خواد که نه توقع داره که یاشار حتما گوشی را به من هم بده. خوب من سلام و احوالپرسی می کنم و گزارش آب و هوا را میدم ولی حرف دیگه ای ندارم. اون هم هی می پرسه خوب دیگه چه خبر. یه بار اومد بهش بگم کوفت و چه خبر ولی به جاش گفتم به خدا خبری نیست. ولی انگار نمی فهمه. خوب باباجان همون یه بار در هفته بسه زنگ می زنی دیگه. دیگه وسط هفته زنگ نزن یا اگه زدی همون با پسرت حرف بزن به خدا من ناراحت نمیشم. (نونوش کجایی که من بازم از مادرشوهرم بد گفتم)
یه اشکال دیگه ای هم که داره اینه که مثلا شنبه شب به وقت ما زنگ زده خونه و دیده خونه نیستیم. خوب باید بفهمه حتما مهمونی جایی هستیم دیگه برمیداره بازم به موبایل زنگ می زنه. حالا ما باید باز دوباره باهاش حرف بزنیم هرجا که باشیم. حالا اگه حرفی باشه خوب آدم حرف می زنه. به خدا من باهاش حرفی ندارم بزنم که اون اینقدر دلش می خواد من براش حرف بزنم. فکر کنم از سال پیش که جاریم باهاش دعواش شده و تحویلش نمیگیره هی می خواد خودش رو به من بچسبونه. خوب من آدم نچسبی هستم این از این.

دیگه اینکه این یاشار من رو کشت. ازبس که خور و پف می کنه. دیشب می تونم قسم بخورم ده بار من رو بیدار کرد با صدای خور و پفش هی بالشش رو تکون می دادم به اندازه یه دم و بازدم درست می شد دوباره روز از نو روزی از نو. لگد زدم بهش. پتو رو از روش کشیدم. کاملا بیدارش کردم دوباره خوابید ولی اثری نداشت که نداشت. آخر سر بالش خودم رو هم دادم بهش گفتم بذار زیر سرش بلند بشه بلکه دیگه خوروپف نکنه ولی این هم افاقه نکرد. دیگه ساعت پنج و نیم صبح که فقط نیم ساعت تا بیدار شدن داشتم پاشدم رفتم روی مبل هال خوابیدم. من چیکار کنم با این خوروپف؟

دیشب یک آن از خواب بیدار شدم دیدم دست راستم بی حس شده. انگار مونده بود زیرم یا چی ولی اصلا نمیتونستم تکونش بدم. می دونستم که درست میشه ها ولی خیلی حس بدی بود یه پنج دقیقه ای طول کشید تا درست شد. یه بار هم قبلا پاهام اینجوری شده بود یعنی نمیتونستم از تخت بیام پایین کاملا بی حس شده بودن. وای خیلی خیلی بد بود.

 

+ نوشته شده در  2009/11/12ساعت 14:39  توسط نلی  | 

بی ادب دوست داشتنی

داشتم این لیست لینکهای کنار وبلاگم و کلا وبلاگهایی را که می خونم نگاه می کردم. با خودم فکر کردم آدمها توی وبلاگهاشون هم مثل زندگی واقعیشون هستن. صفتهاشون هم می تونه اینا باشه:

گوشه گیر - اجتماعی - کم حرف- پرحرف- ازخودراضی- مغرور- خجالتی- پررو- بی ادب- مودب- خیلی مودب- جذاب- خوش زبان- صبور- خلاق- خیلی خلاق- شوخ-حسود- راستگو- بی احساس- دروغگو- شاد- پرانرژی- آرام- قانع- خاله زنک- سلیطه- بد دهن- دوست داشتنی- خیلی ازخودراضی- فداکار- ناراضی- خسته- تنبل- بانمک- درسخوان- خیلی دوست داشتنی- امیدوار - ناامید- افسرده- منتظر- لوس- بامعلومات- سخت کوش- غرغرو

برای هریک از اینها مثال هم دارم. حالا شاید هم این حس های من درست نباشه در مورد وبلاگهایی که می خونم ولی به هرحال وجود که داره.

مثلا خودم. وبلاگم خیلی شبیه خود من هست که دوست نداشتم اینجوری باشه.  
نمیگم منظورم کدوم یک از صفات بالاست.
شما بگین.

پ.ن. این عکس رو هم از وبلاگ زیتون عزیز برداشتم.

 

+ نوشته شده در  2009/11/6ساعت 13:8  توسط نلی  | 

غرغرهای پراکنده

خیلی ناراحتم این روزها. دارم همه چیزم را انگار از دست میدم. روز آخری که رئیسم داشت خداحافظی می کرد تا بره برای عمل جراحی اینقدر گریه کردم که همکارام تعجب کرده بودن. مطمئنا همه اون گریه ها برای رئیسم نبود. توی خونه هم نمیخوام دیگه بداخلاق و پاچه گیر باشم. روابط با یاشار خوبه و با صحبت کردن سعی داریم مشکلاتمون رو که بیشترش همانا تقسیم کارهای خونه هست حل کنیم که موفق هم هستیم.

اینقدر اعصابم ضعیف شده که اون هفته رفتم برای خودم مایو بخرم چیز خوبی گیرم نیومد و برگشتم خونه و کلی گریه کردم. لامصب اینجا مایو خریدن هم برای من شده دردسر. همه شون نصف سینه های آدم می افته بیرون. یه دونه خوب هم که گیر آوردم ۹۹ دلار فقط بالاش بود بدون شورت که عمرا من صد و خورده ای دلار بدم برای مایو. الان یک ساله میخوام یه مایو درست و حسابی بخرم نتونستم.

شب هالوین با دوتا از دوستامون رفتیم بیرون ببینیم مردم چیکار می کنن. خوب همه کاستوم پوشیده بودن و شاد و خندون بودن. اون دوتا دوستای ما هم خودشون رو شبیه دراکولا و اینا درست کرده بودن که من زیاد خوشم نیومد. ما هم دیدیم اینجوریه رفتیم یاشار یه سبیل و یه کلاه خرید من هم یه کلاه. ولی خوشحال نبودم یعنی اون دوستم هی از همه جا فیلم میگرفت و عکس میانداخت و با ذوق و شوق هی میگفت اینو نگاه کن که اکثرشون قبل از اینکه من متوجه بشم کدومو داره میگه رد می شدن می رفتن. خوب مردم واقعا از کوچیک و بزرگ شاد بودن ولی من نه. آخرش هم رفتیم بار یه شامی خوردیم ولی دیدیم ساعت تازه هشت و نیم شبه این شد که رفتیم خونه ما و اونجا یه فیلم دیدیم تا بقیه شب ولی کلا شب بدی بود.

دیروز رفته بودم ماساژ دختره که داشت کارش رو می کرد بهش گفتم کاش یه چیزی هم برای ماساژ روح و روان آدم وجود داشت همینجوری که برای بدن آدم وجود داره. نفهمید چی میگم. یعنی اصلا اشتباه فهمید. من هم دیگه توضیح اضافی ندادم گفتم آره همون که تو میگی. ولی واقعا کاش یه چیزی هم بود مثل ماساژ روح  و روان می شد این اعصاب آدم راحت بشه و استرس ها همه بره. اصلا کاشکی زمان به عقب برمیگشت.

یه سریالی داره اینجا میده به نام فلش فوروارد خیلی باحاله. یه اتفاقی می افته که هرکسی توی دنیا دو دقیقه و هفده ثانیه از آینده اش را که مربوط به شش ماه بعد میشه می بینه. یعنی اگر من قبل از اومدن به کانادا شش ماه بعدم رو دیده بودم عمرا می اومدم. میگن این سریال از اونایی هست که می زنه روی دست لاست. البته من هم بالاخره شروع کردم به دیدن لاست و به نظرم جالبه. حالا باید دربدر بگردم دنبال این که ببینم کی می تونه بهم سی دی لاست برسونه.

سریال دلنوازان رو هم می بینم تقریبا هر شب. دیشب به یاشار میگم یعنی این پسره بهزاد اینقدر بی شعوره که موقعی هم که داشته با دختره به زور حتما می خوابیده فکر نکرده ممکنه حامله بشه همونجوری همه کارش رو کرده بدون جلوگیری و این حرفا. این هم از اون کاراس. اون هم که از جریان پیدا شدن ستایش. اون هم که از پاچه گیری های اون دختره روشنک. اون هم که از اون بچه مثبت بازی های مهتاب. اون هم که از اون رعنا که اینقدر ژل و بوتاکس و از این چیزا زده توی صورتش اصلا دیگه احساسش توی صورتش نمیاد انگار. یعنی من از اول تا آخر فیلم قیافه این رو یه جور دیدم نه خندید نه گریه کرد حتی در احساسی ترین لحظه دیدن ستایش هم قیافه اش همون بود که وقتی داشت با بهزاد دعوا می کرد!

آهان راستی یه چیز دیگه. چرا بعضی ها از پست قبلی این جوری برداشت کردن که برنده شدن توی مسابقه بلاگها برای من مهم بوده و من الان که رتبه ای نگرفتم ناراحتم؟ اینجوری نیست باباجان من. من اصلا یه چیز دیگه گفتم توی اون پست. عجبا!

+ نوشته شده در  2009/11/3ساعت 10:53  توسط نلی  | 

وبلاگ نویس برتر چه کسی است؟

انتخاب وبلاگ نویس برتر به نظرم کمی غریب میاد. یعنی هرچی که می خوام توی ذهنم به خودم بقبولونم که خوب این هم یه جور رقابته نمیتونم. خودم رو مثال می زنم.قبلا یه جایی می نوشتم که همه خبر داشتن طبیعتا راحت نمی نوشتم. جام رو عوض کردم و با اسم بدلی اومدم اینجا به دور از هرگونه دغدغه ای فقط برای خودم می نویسم و راحتم. حتی عکس هم از خودم نمیگذارم که مبادا آشنایی ببینه و بشناسه. خیلی از وبلاگ نویس ها اینجوری هستن. اسم مستعار دارند. عکس از خودشون نمیگذارن و حتی محل زندگیشون را نمی نویسند. حالا بر فرض محال مثلا اگر بیان از من دعوت کنن که توی جشن پرشین بلاگ یا هرچیز دیگه ای شرکت کنم خوب نمیتونم که. یه جور قاطی کردن دنیای حقیقی با مجازی میشه. خوب توی دنیای حقیقی که من نمیخوام شناخته بشم. اولین مشکلی که بهش برمی خورم اینه که یاشار نمیدونه من وبلاگ دارم.
حالا بعضی ها با اسم و فامیل واقعی خودشون می نویسن و همه خواننده های بلاگشون توی فیس بوک هم هستن و همه هم می دونن که طرف وبلاگ نویسه.
می تونم منظورم رو برسونم؟ دیگه واضح تر از این نمیتونم بگم...
می خوام بگم یه وبلاگ نویسی که توی پرشین بلاگ مطرح میشه دیگه اسم و فامیلش و عکس هاش و حتی چیزهای خصوصی تری ازش لو میره که خودش راضی نیست. خوب به نظرم بعضی ها مجبور میشن بین جایزه پرشین بلاگ و ناشناس موندن خودشون یکی را انتخاب کنند.

+ نوشته شده در  2009/10/29ساعت 10:25  توسط نلی  | 

از یک تا صد بشمار

دیروز سر کارم یه مساله ای پیش اومد که خیلی عصبانی و نگرانم کرد. احساس کردم حقم خیلی ضایع شده. از دیروز عصر تا امروز که بیام سر کار هزار و یک نقشه کشیدم که چطوری این رو با رئیسم مطرح کنم. صبح که اومدم کلی استرس داشتم. اما از اونجایی که این هفته آخرین هفته کاری رئیسم هست مشغول جلسه های جمعی شدیم و بعدش هم که اون وقت دکتر داشت نشد باهاش حرف بزنم. حالا الان که نشستم می بینم قضیه ای که دیروز سرش اینقدر عصبانی بودم و کلی غرغر کردم به این بدی ها هم که دیروز تصور می کردم نیست. اصلا شاید صحبتشم نکنم. یعنی دیگه از فکر کردن بهش عصبانی نمی شم و یه جورایی نظرم عوض شده نسبت به کل قضیه انگار. نمیدونم این خوبه یا بد. ولی به این ایمان آوردم که اگر عصبانی شدی از یک تا صد بشمار و همون لحظه واکنش نشون نده. انگار آبی که روی آتیش ریختی. این قضیه از طرفی هم بده. من باید حقم رو بگیرم یا نه؟
فردا حتما با رئیسم صحبت می کنم...

+ نوشته شده در  2009/10/28ساعت 11:37  توسط نلی  | 

آب سرد یا گرم؟ مساله این است

- رئیسم توی پاش تومور بدخیم گرفته. یعنی سرطان گرفته. هفته دیگه داره میره عمل کنه و چندماهی درگیر مریضیش خواهد بود. خوب بهترین رئیس توی مجموعه کاری ماست و همه از اینکه ما باهاش کار می کنیم حسودیشون می شد. برای اون ناراحتم. برای خودم هم همینطور.

- هربار که میرم لیوان شیرم را بشورم یاد شیشه های شیر پاک قدیمی می افتم که روش عکس کله گاو داشت و در آلومینیومی و وقتی درش رو باز می کردیم چربی های شیر توی دهانه بطری جمع می شد و من با انگشت می خوردمش. هرچی توی گوگل گشتم عکسی از اون شیشه ها نتونستم پیدا کنم. حالا اگه کسی پیدا کرد لطفا به من بگه. روی شیشه نوشته بود "پس از مصرف شیشه را با آب سر بشوئید" همیشه برای من سوال بود که چرا گفته با آب سرد؟ هنوز هم جوابی برای این سوالم نگرفتم. خوب با آب داغ که تمیزتر میشه که. حتی اگه لیوان شیر از دیروز هم مونده باشه و شیرهای توش خشک شده باشه آب داغ که بگیری همه اش تمیز میشه. خوب چه کاریه که با آب سر بشوریمش؟ اگه برای بهداشت و اینا هم باشه که شیشه خالی که دیگه سرد و گرم براش فرقی نمی کنه که. هان؟

 

+ نوشته شده در  2009/10/22ساعت 10:41  توسط نلی  | 

قسمتی از تن من

صبح که داشتم لباس می پوشیدم بیام سر کار به این فکر کردم که مدل لباس زیرهام (یعنی همون سوتی.ن یا کر.ست) در کانادا با مدلی که توی ایران استفاده می کردم خیلی فرق داره.
توی ایران همیشه اونهایی رو انتخاب می کردم که سینه رو کوچکتر نشون بده. هرقدر که کوچکتر بهتر. همیشه از سایزشون ناراضی بودم و دلم میخواست کوچکتر باشن. گاهی اوقات مایوهای تنگ از زیر لباسهام می پوشیدم برای اینکه سینه هام پیدا نباشن. سینه در ایران برای من مایه عذاب بود. چیزی بود که باعث می شد توی خیابون تیکه های بدی از مردها بشنوم. حتی بارها توسط مردها بدون اجازه لمس هم شده بود. توی تاکسی اتوبوس کوچه های خلوت. حتی دانشگاه. چندبارش پسرخاله خودم بود که وانمود می کرد غیرعمد این کار رو کرده. یادمه حتی زمانی بود که میگفتم کاش می شد با عمل جراحی درشون بیارم تا مثل مردها تخت باشه تا دیگه کسی که از روبرو داره میاد نتونه بهم بگه"پ.. هاتو بخورم".
اینجا اما اینطور نیست. به نظرم زیباترین عضو بدنم هستند. سایزشون کاملا اندازه است و من هم سعی می کنم که کرست هام رو جوری انتخاب کنم که زیباتر نشونشون بده. اینجا کسی بهشون زل نمیزنه. کسی بهم توی خیابون حرفهای جنسی نمیزنه.

درهرحال خوشحالم که زن هستم. چه اینجا و چه اونجا.

+ نوشته شده در  2009/10/20ساعت 7:10  توسط نلی  | 

ادب فیس بوکی


اگر کسی چیزی را شیر کرد و ما خوشمان آمد و دلمان خواست که ما هم آن چیز را شیر کنیم آیا باید اجازه بگیریم؟
یعنی اگر اجازه نگیریم بی ادبی می شود؟

+ نوشته شده در  2009/10/19ساعت 15:4  توسط نلی  | 

همه چیز خوبه

همه چیز آروم و خوبه. فقط نمیدونم چرا هی دلم فشرده میشه. هی گلوم باد میکنه و هی آب دهنم رو قورت میدم. چشمام داغ میشه و خیس میشه. اصلا طرف تلفن نمیرم. نمیدونم چرا عذاب وجدان می گیرم هی. هی فکر می کنم الان ناله و نفرین پشت سرمه. هی می خوام زنگ بزنم ایران بازم میگم بذار بعدا که حالم بهتر بود. همه چیز آروم و خوبه ولی من حس می کنم دارم همه چیزم رو از دست میدم.

پ.ن. یه چیزایی نیاز به گفتن ندارن. حس می شن. حالا هی مامانت از راه دور قربون صدقه ات بره و خواهرت برات نامه عاشقانه بنویسه بازم این حس گند و مزخرف وجود داره. پس یه چیزی هست دیگه.
دارن ته دلشون ازت می پرسن اگر واقعا دوستمون داشی چرا رفتی؟ واقعیت اینه که تو از زندگیشون حذف شدی. اسمت گاهی به میون میاد ولی دارن بدون تو زندگیشون رو می کنن و تو خبر نداری که چی بهشون میگذره. از بیشتر لحظه هایی که میگذرونن خبر نداری. اونها هم همینطور. نمیدونن تو کی خوشحالی کی ناراحت. این به دردشون نمیخوره که تو هر روز عمرت در حسرت این باشی که ایکاش با هم بودین. دردی رو دوا نمیکنه. درد اینجاست که زمانی که اونها تو رو می خوان نیستی و زمانی که تو اونها رو می خوای هم اونا نیستن. ولی اینکه مسبب این درد تو بودی که رفتی یه درد بزرگتره.
این روزها خیلی دردم میاد...

+ نوشته شده در  2009/10/19ساعت 8:25  توسط نلی  | 

بهنود

به نظر من مادر احسان از روی لجبازی و به خاطر اینکه کسی درست و حسابی به درد دل هاش گوش نداد بهنود را قصاص کرد. اینقدر که بهش گفتن ببخش. اینقدر که بهش گفتن اگر انتقام بگیری وحشی هستی. اینقدر که دیگران رو در مقابل خودش دید و نه در کنار خودش. اینقدر که جلوی روش گفتند "بهنود" و نگفتند "احسان"...
حال این مادر برای من قابل درک نیست. نه زمانی که بچه اش رو از دست داد می تونم بفهممش و نه زمانی که همراه با شوهرش صندلی را از زیر پای بهنود کشید و بعدش گفت سبک شدم...
زندگی خیلی پیچیده است...

لینک مرتبط : بهنودباران

+ نوشته شده در  2009/10/14ساعت 9:56  توسط نلی  | 

عکس سه در چهار پسرعموم

یه زمانی بود در نوجوانی که اکثر پسرهای فامیل در رنج سنی خودم توی ذهنم بودن بعنوان کسانی که قابلیت علاقمند شدن بهشون را دارم. هرجا که صحبت از فال گرفتن می شد و می گفتن مثلا اسم چهارتا پسر رو بگو تا اسم شوهر آینده ات معلوم بشه اسماشون رو ردیف می کردم. هر بار توی ذهنم خودم رو در آینده با یکی از اونا تصور می کردم. اگر روز جمعه ای فامیل دور هم جمع بود و این آقا پسرها هم حضور داشتن شنبه صبح توی مدرسه همه جزئیات اون دیدار رو برای هم تعریف می کردیم. حالا ممکن بود اون پسر مورد نظر غیرعمد یه توجهی بهمون نشون داده باشه آنچنان با آب و تاب تعریف می کردیم که هرکی نمیدونست فکر می کرد حتما خبریه.
پسرعموم هم توی همین گروه قرار داشت یه جمعه که خونه عموم بودیم من یه لحظه از غفلت صاحبخونه استفاده کردم و یه عکس سه در چهارش رو که برای مدرسه انداخته بود برداشتم که ببرم مدرسه و به دوستام نشون بدم. شنبه صبح از ترس اینکه موقع گشتن کیفها توی مدرسه کسی عکس رو پیدا کنه گذاشتمش کف کفشم و راه افتادم طرف مدرسه. توی صف به دوستام گفتم عکس فلانی رو آوردم بریم بالا نشونتون می دم. رفتیم بالا و من کفشم رو که در آوردم دیدم عکس خیس شده و توی کفشم تیکه تیکه شده بود. خورده های کاغذ رو از توی کفشم جمع کردم و انداختم دور. دوستام هم از دیدن چهره کامل ایشون محروم موندن!
امروز یاد اون جریان افتادم کلی از کار خودم خنده ام گرفت. واقعا چقدر عکس یه پسر که تازه سبیلهاش داشت درمیومد اون موقع برام جذاب بود.
نمیدونم اون هیچوقت فهمید یکی از عکس هاش کم شده یا نه؟

 بعدنوشت: یه کار دیگه هم که می کردیم این بود که مزاحم تلفنی می شدیم خونه در و فامیل همدیگه تا مثلا دوستمون صدای طرف رو بشنوه. یا اینکه وقتی از فروشنده یه مغازه ای هم خوشمون میومد شماره مغازه رو از روی شیشه حفظ می کردیم و زنگ می زدیم مزاحم می شدیم!

+ نوشته شده در  2009/10/13ساعت 8:1  توسط نلی  | 

آخوند فهیم

دیشب داشتم برنامه تلویزیون ایران کانال سه را می دیدم. می شد جمعه صبح زود تهران. یه آقای روحانی مهمان برنامه بود و داشت در مورد اینکه رابطه دختر و پسر قبل از ازدواج غلط است حرف می زد. همون صحبت پنبه و آتیش و آبروداری و اینکه بیشتر برای دختر بد است تا پسر. انگار دلم برای این حرفها تنگ شده بود. گذاشتم همون کانال موند و آقاهه همینجور حرف می زد و من توی دلم بهش می خندیدم. تا اینکه یاشار رسید. برام گل خریده بود. وقت شام شد. این بار آقاهه داشت در مورد رابطه زن و شوهرها و تفاوتهای زن و مرد حرف میزد. اصلا انگار که دقیقا در مورد مشکل ما داشت صحبت می کرد. یکی از حرفهاش که خیلی جالب بود می گفت خانمها کلا در صبر کارها رو انجام میدن و آقایون به تندی. برای همین مثلا موقع بیرون رفتن از خونه معمولا به خانمها غر می زنن که زودباش. وقتی خانمه سر وقتی که اونا انتظار دارن آماده نمیشه فکر می کنن خانمه باهاشون لج کرده و عمدا داره این کار رو می کنه. دقیقا دقیقا حرفی که گاهی اوقات (از جمله دعوای اخیر) یاشار به من می زنه. و من عصبانی می شم و فکر می کنم که داره به من تهمت می زنه. چون اون داره حرفی می زنه که واقعیت نداره. داره به من میگه لج می کنی درحالی که در اون لحظه خاص من اصلا به فکر لجبازی نبوده ام.
به هر حال کلی از این حرف آخونده خندیدیم. بهش گفتم ببین چی داره میگه. خودش هم خنده اش گرفته بود. آخونده خیلی از خانمها طرفداری می کرد. میگفت مثلا اگه خانمها ماشین را به جایی زدن آقاهه نباید بیاد غر بزنه چون این طبیعت خانمهاست. خلاصه که به این نتیجه رسیدم که بعضی آخوندها گاهی اوقات حرف غیر چرت و پرت هم می زنن. البته توجه داشته باشین که بعضی آخوندها و گاهی اوقات!
اگر کسی اسم این برنامه و یا آخونده رو می دونه می شه به من بگه انگار کتاب هم در مورد ازدواج نوشته. مجری برنامه اش هم یک مرد جوان بدون ریش و سبیل بود. جمعه صبح به وقت ایران تکرارش را داشت از شبکه سه می داد.

پ.ن. دیروز خیلی حرفهای پراکنده برای گفتن داشتم ولی اصلا نتونستم وارد بلاگفا بشم. حالا که من خواستم بمونم بلاگفا نمیخواد انگار. می خوام سر فرصت دنبال یه جای خوب باشم و برم. شاید هم اگر خوب بود بمونم.

پ.ن. راستی دیروز ولایت ما اولین برف زمستونی اومد.

+ نوشته شده در  2009/10/9ساعت 3:34  توسط نلی  | 

.

یه زمانهایی مثل الان از ازدواجم پشیمون می شم. ازش متنفر می شم. حتی به جدایی فکر می کنم. فکر می کنم که ولش کنم و برم دنبال زندگی خودم. زندگی بدون آقابالاسر. زندگی که شراکتی نباشه. مجبور به انجام کاری نباشم. توی ذهنم زندگی بدون اون رو تصور می کنم و با خودم میگم چیز بدی نمی تونه باشه. خوشحال می شم از اینکه هنوز بچه ای در کار نیست. فکر می کنم چرا از اول من در مقابل بعضی چیزها کوتاه اومدم که الان باید پشیمون باشم. فکر می کنم که چرا بعضی حرفها رو هیچوقت نزدم. فکر می کنم که چرا من زمانی که باید حرف بزنم لال میشم؟ چرا گریه ام میگیره؟
بعد به دلیل به وجود اومدن این احساسم فکر می کنم. دیروز سر آوردن رختها از توی ماشین لباس شویی بحثمون شد و طبق معمول حرفها و غرغرهای همیشگی رو تکرار کردیم و بدون نتیجه خسته شدیم و باز هم همه چیز ناتمام موند. می دونم که امروز که میاد دنبالم جوری رفتار می کنه که انگار ما نبودیم که دیروز سر هم داد می زدیم. انگار نه انگار که از شدت عصبانیت دیروز دلم می خواست موهام رو بکنم. انگار نه انگار .... بدی قضیه اینه که دلیل ناراحتی های من رو در دلتنگی برای ایران می دونه درحالی که نود درصد ناراحتی من از اونه. نمی خوام این حلقه تکرار که توش افتادیم ادامه پیدا کنه. نمیخوام هر بار سر مسائل یکسان بپریم به هم و با یه هماغوشی شب بعدش از همه چی بگذریم و چند وقت بعد باز دوباره یه جرقه دیگه.
نمیدونم چیکار کنم. حوصله کار کردن روی رابطه مون رو ندارم. ازش متنفرم... نمیخوام با فکر کردن به خوبی هاش باز هم خودم رو راضی کنم.

 

+ نوشته شده در  2009/10/5ساعت 15:10  توسط نلی  | 

عشق

- جمعه شب به وقت ایران با خواهرم تلفنی حرف می زنم و می بینم که جمعه کسل کننده ای داشته. قلبم تیر می کشه باز هم از غصه اینکه می شد این جمعه رو با هم باشیم و نبودیم. حرف میزنیم نه خیلی طولانی حدود یک ربع بهش میگم من که با تو حرف زدم حالم کلی بهتر شد از قبل تو هم حالا برو دیگه خوش اخلاق باش. بعدش یه ایمیل برام میفرسته که از همون اولش اشکم درمیاد نمیتونم بخونمش. هی اشکم رو پاک می کنم کلمه به کلمه تا بتونم ببینم. خدایا این همه عشق. واقعا شیرینی حس خواهری از این بیشتر نمیتونه باشه. من دیگه چی می خوام ازت؟!

- برای برادرزاده ام که از عزیزترین عزیزانم هست در دنیا یه نامه نوشتم و فرستادم. وقتی که به دستش رسیده و نامه رو خونده نامه رو به همه نشون میداده و میگفته من از دو قسمتش بیشتر از همه خوشم اومده. یکی اونجایی که عمه گفته هروقت که به من زنگ می زنی من تا چند روز خوشحالم. یکی دیگه اونجایی که نوشته هزار بار می بوسمت. باز غرق خوشی میشم. خدایا شکرت.


+ نوشته شده در  2009/10/2ساعت 14:58  توسط نلی  | 

این حرفها رو نزن جانم

"تو دیگه حرف نزن. تو که رفتی اونجا از همه چی دوری نمی فهمی ما چی میکشیم اظهار نظر هم نکن."

"خوش به حالت که رفتی و راحت شدی"

"می خوام ببینم تو اگه اینجا زندگی می کردی باز هم همین حرفا رو می زدی؟"

"اصلا فکرش رو هم نکن. مگه عقلت کم شده که بخوای برگردی؟"

"اینجا مردم همه عصبی شدن همش می خوان پاچه بگیرن. اونجا آرامش هست."

"اونجا آدم دلار درمیاره آخه."

وقتی طرف تا حالا یک روز هم جای من نبوده که ببینه اینجا چه خبره وقتی یکی از جمله های بالا رو از زبونش میشنوم دلم میخواد محکم بزنم توی دهنش. همین.

+ نوشته شده در  2009/9/30ساعت 10:55  توسط نلی  | 

شیشه های راه راه

بعد از خواندن کامنت های این پست و درافشانی هایی که کردم گفتم خوب من که این همه خوب بلدم حرف بزنم بذار کمی عمل هم بکنم به حرفهام. این شد که اسپری شیشه شور و یک عدد زیرپوش کهنه یاشار را برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن شیشه های تراس که کلی خاک گرفته بود و دون دون شده بود به خاطر باد و بارون. شیشه ها خیلی تمیز نشد. ولی باز هم خوبه از دون دون های پر رنگ حالا تبدیل شده به راه راه های کمرنگ!
+ نوشته شده در  2009/9/28ساعت 14:34  توسط نلی  | 

نسل سوخته

صبح یکشنبه بیدار میشم از خواب تو می خوای بشینی درس بخونی. من می خوام برم گوشت چرخ کرده و رب بخرم و ملافه ها و حوله های لباسی و دوتا کاپشنمون رو هم ببرم کوین لاندری بشورم. توی فاصله شسته شدن ملافه ها هم نیم ساعت بدوم و برگردم خونه. میگی حالا که داری می ری بیرون این پیرهن های من رو هم ببر پس بده یا عوض کن بزرگتر بگیر. می زنم بیرون اول کوین لاندری ملافه ها رو میندازم توش. جایی که باید نرم کننده بریزم توی ماشین خیلی کثیفه دارم فکر میکنم وقتی برگشتم خونه حتما بهت بگم که دیگه این کوین لاندری نمیام. میرم برای عوض کردن پیرهنت اونجا یه خانم خیلی خوش اخلاق بهم میگه که چون اینا فروش نهایی بوده پس نمیگیریم باید فقط عوضشون کنی. پیرهن بزرگتر نداره. دارم فکر می کنم وقتی برگشتم خونه حتما بهت بگم دیگه نباید جوگیر بشیم موقع این جور حراجا که اگه نخریم ضرر کردیم الان. یه چرخی توی فروشگاه می زنم نیم ساعت شده میرم کوین لاندری ملافه ها رو برمی دارم و کشون کشون تا ماشین میارم. الان که خیسن خیلی سنگینتر شدن. میرم برای خرید گوشت و رب. یه بسته گوشت چرخ کرده برمی دارم. میرم سمت پودرهای کیک. یه بسته ای هست که میشه باهاش چیزکیک درست کرد. قیمتش هم پنج دلاره. از قبل دیده بودمش. دلم می خواست. برش می دارم دستور تهیه اش رو از پشت جعبه می خونم. کالریش رو نگاه می کنم. کلسترولش رو نگاه می کنم. همه چیش خوبه ولی می ذارمش سرجاش توی قفسه و می رم یه رب برمیدارم و می رم خونه. کیسه گنده ملافه ها رو با یه چرخ از تو پارکینگ میارم بالا با هم ملافه ها رو پهن می کنیم همه چیزایی که می خواستم بهت بگم رو میگم و میرم برای دویدن.
دارم می دوم و هدفن توی گوشمه یه آهنگی میاد از گوگوش و مهرداد که داره میگه "آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو" احساس می کنم که نوبت من هیچوقت نیست و من نسل سوخته و بدبختی هستم. اشکم درمیاد. توی باد می دوم و اشک می ریزم. آهنگ بعدی ولی شاده. کامران هومنه همراه باهاشون می خونم و بشکن می زنم. فکر می کنم وقتی رسیدم حتما بهت بگم شدت باد اونقدر زیاد بود که به سختی میی شد دوید حتی نمیتونستم نفس بکشم.
می رسم خونه. حالا که همه کارهام انجام شده حال خوبی دارم می رم زیر دوش و احساس خوشبختی میاد سراغم.

+ نوشته شده در  2009/9/28ساعت 11:20  توسط نلی  | 

پراکنده ها

- حرص خوردم از دیدن عکس اون زن مصری توی دستهای کثیفت. از دیدن قیافه عنترت. یعنی من داشتم فکر می کردم اگر یه روزی با تو رو در رو بشم دیوونه می شم. با همین ناخنهای از ته گرفته ام هم می تونم چشماتو دربیارم. یعنی واقعا تصور کردم همچین چیزی رو ها. از هیچکس توی عمرم اینقدر متنفر نبودم. بدترین چیزها امیدوارم به سرت بیاد که اینقدر ... .

- من نمیدونم خدا آخه چه هدفی داشتی از آفریدن موهای زائد در نواحی مختلف بدن. حالا آفریدی به هر دلیلی دیگه چرا ریشه موهای زائد بعضی جاها رو اونقدر محکم آفریدی؟! چه فرقی داشته آخه با بقیه جاها مگه؟

- باز هم دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی. باز هم چیزی ندارم برای گفتن با بهترین عزیزانم مگر سلام و احوالپرسی و گزارش وضع هوا و احوالپرسی خاله و عمه و افراد فامیل. یاشار میگه مال شروع پائیزه. ولی باز هم رسیدم به اونجایی که هر روز به خودم میگم مگه مرض داشتی پاشدی اومدی اینجا. کاش مهاجرت نمیکردی.

- یکی از توصیه هایی که برای بهتر شدن روحیه به همه خانمهای عزیز دارم اینه که لباس زیرتون همیشه ست باشه. برین چند تا از این جینگولی ها بگیرین برا خودتون و سعی کنین به پوشیدنشون عادت کنین. من تازه عادت کردم به این کار هرچند که اوایل تحملش کمی سخته ولی عادت می کنین. باور کنین که کلی احساس خوش تیپی می کنین با همین کار. ضمنا این رو هم قبول دارم که هیچی مثل لباس زیرهای نخی سفید و صورتی و خال خالی راحت نیست.

- این پستم یه چیزایی داره که به نظرم کمی بی ادبی میاد ولی دیگه دل را زدم به دریا.

- یک همکار آلمانی دارم که از بقیه همکارها بیشتر باهاش هم صحبت می شم. خیلی رفتارها و فرهنگشون شبیه ماست. یکیش اینکه مثلا بچگی اونها هم سطل ماست می بردن ماست فروشی و به جاش یه سطل ماست پر می گرفتن.

 

+ نوشته شده در  2009/9/25ساعت 11:19  توسط نلی  | 

زو

تنها چیزی که از بازی زو یادمه اینه که تو من رو گرفته بودی و طبق قانون بازی نباید می ذاشتی فرار کنم. و من چقدر خوشحال بودم از اینکه می تونم برای این مدت طولانی توی دستهای تو باشم...

+ نوشته شده در  2009/9/21ساعت 9:19  توسط نلی  |